![]() |
![]() |
|
| جدایی از بهترینم |
|
وقتی که خاکم می کنید بهش بگید پیشم نیاد بگید که رفت مسافرت بگید شماره ای نداد.یه جور بگید که اخرش از حرفاتون هول نکنه.طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه.دونه به دونه عکسامو بردارید اتیش بزنید هر چی که خاطره دارم ببرید از بیخ بکنید.
برو نمی خوام ببینی خونه ی من خالی شده همدم من به جای تو ریگای پوشالی شده.اون که می گفت میمیره برات دیدی که راس راسی مرد رفت و همه خاطراتشم به خاطرت برداشت و برد. بهش بگید نشت به پات بهش بگید نیومدی بگید هنوز دوست داره با اینکه قیدشو زدی.نشونیه قبر منو بهش ندید خوب می دونه میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه.......... |
|
+ نوشته شده در
86/08/17ساعت 5 بعد از ظهر توسط مژده |
|
|
من برای سال ها می نویسم..سال ها بعد که چشمان تو عاشق می شود...افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود...همیشه یکی بود یکی نبود.
|
|
+ نوشته شده در
86/08/01ساعت 4 بعد از ظهر توسط مژده |
|
|
در حصار تنهاییم از عشق نافرجامی برایت می نویسم که در ابتدا بسیار شیرین بود از روزهای عاشقی و دلدادگی ام برایت می نویسم که همانند رویا بود... اخر نازنینم چگونه قصه ی عشق را بازگو کنم تا انچه که می گویم و می نویسم را باور کنی؟ روزگار عاشقی و دل بستن من به تو شروع شد.هنوز شیرینی اولین نگاهت را حس می کنم که همان یک نگاه بی قرارم کرد... افسوس نگاهت مرا به دنیای دیگر برد.از خود بی خود شده بودم.در دام عشقت افتاده بودم و اسیرت گشتم...ارامشم را بر هم زدم و ساعت ها و دقیقه هایم همه و همه مملو از عشق و تصویر تو شد.
عاشق کسی شده بودم که از عشق خبری نداشت...عاشق بتی سنگی شده بودم که هرقدر مقابلش خون دل می ریختم سودی نداشت... غم و اتش درونم را می دید و می دانست هم درد و هم درمان از اوست..با این همه اینقدر نگریست تا دلم پیش چشم او افسرد.نه به ناله های دلم گوش می داد نه به اشک هایی که شبانه از عشقش می ریختم توجه می کرد. و در اخر گریه ها و ناله های من در قلب سنگی او اثر نداشت و سرانجام در کوچه پس کوچه های تنهاییم رهایم کرد...مرا ترک کرد و دل به دیگری داد...انجا بود که دریافتم جایی عشق را جسته بودم که خریداری نداشت. |
|
+ نوشته شده در
86/08/01ساعت 4 بعد از ظهر توسط مژده |
|
|
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم.پس از یک جست و جوی سرد و طولانی درون کوچه های ابی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روییده با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی:دلم میدان و سرگردان چشمانیست رویایی.و من تنها برای دیدن زیبایی ان چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.همین بود اخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید باز کردم.نمی دانم چرا رفتی...ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید.شاید من خطا کردم و تو بی ان که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه...ولی رفتی و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غم خاکستری گم شد و بعد از رفتنت اسمان چشم هایم خیس باران شد و بعد از رفتنت انگار حس کردم که من بی تو تمام هستیم را از دست خواهم داد.چه کس حس کرد که من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد.چه کس فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با ان که می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز اشفته ی چشمان زیبای تو ام برگرد....
|
|
+ نوشته شده در
86/07/30ساعت 3 بعد از ظهر توسط مژده |
|
|
|
+ نوشته شده در
86/07/28ساعت 11 بعد از ظهر توسط مژده |
|
|
مثل اهو می کشد گردن ولی رم می کند با رمیدن های خود از عمر من کم می کند
می نهد بر شانه های خسته ام بار گناه بار سنگینی که پشت کوه را خم می کند گرچه می ریزد شراب از چشمه های مست او کاسه ی صبر مرا لبریز از غم می کند با رقیبان می نشیند باده نوشی می کند چون مرا می بیند از غم چهره درهم می کند بس که دور از چشم هایش سوگواری کرده ام هر که می بیند مرا یاد از محرم می کند در عبور از لحظه های زندگی جز عشق نیست ان که می اسباب غم ما را فراهم می کند |
|
+ نوشته شده در
86/07/28ساعت 9 بعد از ظهر توسط مژده |
|
|
اولش فکر نمی کردم که دلم و برده باشی یا دلم گول چشمای ارومتو خورده باشه اما وقتی گذشت دیدم دل من دیوونه شده به تو گفتم تو گفتی که برام مهم نیست چه حسی داری خیلی دلم شکست
می دونم دوستم نداری مثل روزهای گذشته من خودم خوندم از چشمات فکر نکن یه کسی گفته می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من اما روح من یه دریاست پر از موج و تلاطم ساحلش تویی و موجش خنجرهای حرف مردم... |
|
+ نوشته شده در
86/07/28ساعت 2 بعد از ظهر توسط مژده |
|
|
دیدگانم در سراپای تو چیزی به جز زیبایی و لطف ندیدند و دلم برای تو چیزی به جز عشق و شیفتگی احساس نکرد دست از همه کار بشستم تا شاگرد مکتب عشق تو شدم اما در این مکتب درس استاد چنان در دلم نشست که تا به امروز سر از شاگردی برنداشتم .
همیشه دیدگان زیبا و روی دلارای تو را در برابر خویش می بینم و همه جا تو را در دل خویش دارم. اری از اندم که نگاه تو عطشی سوزان در دلم برافروخت پیش از انکه به فکر حال خودم باشم به فکر حال تو هستم گویی از ان پس عشق به جای روح در خانه ی دلم نشسته است و اگر این مهمان ناخوانده خانه ی جان را ترک گوید جان من نیز به دنبالش خواهد رفت............... |
|
+ نوشته شده در
86/07/21ساعت 5 بعد از ظهر توسط مژده |
|
|
دلم می خواست یک بار دیگر تو را در کنار خویش می دیدم و به یاد اولین دیدار در چشم سیاهت خیره می ماندم.دلم می خواست دست عشق هم چون روز نخستین هستیم را زیرورو می کرد...دلم می خواست عشقم را نمی کشتی...اما افسوس...افسوس که نفهمیدی...نفهمیدی که چقدر دوستت داشتم و اکنون هم ازارت نمی دهم برو با هر که می خواهی باش.
عزیزم اشک های سرگردان بیچاره ام کردند و دیگر توان گریه کردن ندارم.........این حرفا که انعکاس واپسین طپش یک قلب است را تمام می کنم فقط هر گاه عشق من را از شراب شیرین تر یافتی نزد من بازگرد من همچنان در انتظارت هستم.
|
|
+ نوشته شده در
86/07/20ساعت 4 بعد از ظهر توسط مژده |
|
|
وقتی اومدی باور کردم که هیچ گاه نخواهی رفت و حالا که داری میری باور می کنم که هیچ وقت به خاطر من نیومده بودی
قلبم را شکستی ولی بدان بیشتر از قبل دوست دارم. می دونی چرا؟؟؟؟چون حالا هر تیکه ی قلبم تو رو جداگانه دوست داره... واسه مردن نیازی به ارتفاع نیست...از چشمات که بیافتم می میرم. من تمنا کردم که تو با من باشی...تو به من گفتیهرگز............هرگز جوابی سرد و درشت و مرا قصه ی این هرگز کشت |
|
+ نوشته شده در
86/07/20ساعت 2 قبل از ظهر توسط مژده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
خنده بر هر درد بی درمان دواست سمان آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته سوم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته سوم مهر 1386 |
| پیوندها |
|
pouya saman fatemeh milad |
|
RSS
|